X
تبلیغات
دوست داشتنی
دوست داشتنی
 
قالب وبلاگ

هنر من سرودن نظم است
به همین علت است بی‌نظمم

برخلاف جماعت شعرا
من نه اهل بساط نه بزمم

مخلص شاعران شیرازم
چاکر عالمان خوارزمم

مثل ران گراز ده ساله
اندکی غیرقابل هضمم

پشت جبهه به یاری کلمات
تا بخواهند بنده می‌رزمم

به علاوه کتاب هم دارم
بنده یک شاعر اولوالعزمم!

[ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 9:24 ] [ llovelly ] [ ]
با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم

تا که بودیم، نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم، همه بیدار شدند
تا که مردیم، همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن موقع که افتاد و شکست

[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 16:51 ] [ llovelly ] [ ]

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است                     دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه ای نیست     من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست                 درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود                   چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم                     اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست                 آیا   هنوز   آمدنت   را بها کم است

                                                                                                    محمد علی بهمنی

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:45 ] [ llovelly ] [ ]

سعدی خردمند با شاگردش در جاده ای میرفتند.سعدی مردی رادید که سعی میکرد خرش را به حرکت در بیاورد.وقتی  مرد فهمید که جانور حاضر نیست که از جایش تکان بخورد بدترین دشنامهایی را که میدانست نثارش کرد.

سعدی گفت:احمق نباش ان خر که هیچ وقت زببان تو را نمیفهمد،بهتر است ارام باشی و خودت زبان او را یاد بگیری!!

بعد همچنان که دور میشدند به شاگردش گفت:

پیش از ان که با یک خر شروع کنی به بحث و جدل اول فکر کن که با چه صحنه ای روبرو میشوی!!!!!!!!

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:39 ] [ llovelly ] [ ]

تو ماه زلالی و کمان ابرویی

من اِندِ مرامم و صداقت‌گویی

مشکل حل است، عصر یکسر برویم

تا دفتر ازدواج دانشجویی!

***********

از جزوه این و آن کپی می گیرم
تا با توام از زمان کپی می گیرم
رد دو لبت به روی فنجان، یعنی
از خنده نازتان کپی می گیرم.

 

***********

دیروز تمام آرزوهایم سوخت
چایی خوردم، ته ته نایم سوخت
مردی آمد پی اش، سمندی بژ داشت
... خب، حدس زدی که تا کجاهایم سوخت

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:33 ] [ llovelly ] [ ]
برام خیلی جالبه

همه دنبال شعرای شاعران قدیمی هستن و شعراشون رو میخونن (خب کار خوبیه)ولی یکی از شاعرای الان رو نمیشناسن!! شاعرایی که واقعا برای نسل های بعدی  میتونن بشن حافظ...

راست میگن جماعت الان یه جماعت مرده پرستن...

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:52 ] [ llovelly ] [ ]

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
                                    بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم                 

درود بر  فاضل نظری

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:49 ] [ llovelly ] [ ]
سخن عاشقانه گفتن دليل عشق نيست...عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان... عشق عادت نيست، عادت همه چيز را ويران مي كند از جمله عظمت دوست داشتن را...از شباهت به تكرار مي رسيم، از تكرار به عادت، از عادت به بيهودگي از بيهودگي به خستگي و نفرت.

 نادر ابراهیمی


[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 10:21 ] [ llovelly ] [ ]
وقتی یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست
نان را
از هر طرف که بخوانی
نان است
قیصر امین پور
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:14 ] [ llovelly ] [ ]

شاید این دفعه بیایی و زمین تر باشد

 حال این مزرعه ی سوخته بهتر باشد

 شاید این بار که از شهر می آیی در ده

 خاک آبستن یک حاصل دیگر باشد

 مردم از بس که برای تو نوشتم برگرد

 فقط ای کاش که این دفعه ی آخر باشد

 شاید این بار خدا خواست وَ تا برگشتی

 صبح با چادر گلدار دم در باشد

 مردم از بس که خبر های بد آورد کلاغ

 بزند پشت در این بار کبوتر باشد!

 پانته آ صفایی


[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 13:36 ] [ llovelly ] [ ]

دلخوشم با نگهی ساده ولی تکراری

همچو بیت غزلی تازه و اما کاری...

این بیت اول یکی از شعرهایی هست که خودم گفتم،لطفا نظرتون رو در مورد مصرع اول بگید.هرچیزی که دوست دارید یا هر برداشتی که میکنید!!

میخوام میزان بیانش رو بفهمم.

مرسی

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 13:56 ] [ llovelly ] [ ]
بازم یه شعر قشنگ از دوست خوبی که با اسم طرفدار شعر نظر میذاره!واقعا مرسی:

آهســـته تر قدم بزن و بی صدا بيا


آی بزرگ! عمر درازی ست تا به يا

اول به ب سلام كن و بعد هم به تِ

پ پلك بسـته حرف نزن،نوك پا بيا

با سين‌و‌شين‌دو‌كفش‌برای‌خودت‌بدوز

با اين دو كفشِ وصله‌اي و تا‌به‌تا بيا

با عين و غين عينك و با ميم هم چپق

با لام هم بگير به دستت عصا، بيا!

با كاف و گاف، كشتي و با جيم، بادبان

هر حرف را سوار كن اي ناخدا، بيا

امواج سطرهاي مه آلود ِ آب هاست

تسليم باش، گوش كن، آمد ندا بيا!

طوفان شعر تازه ام آغاز مي شود؛

ترديد نيست، با همه ي حرفها بيا.

محمد سعيد ميرزايی

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:46 ] [ llovelly ] [ ]

این جملات جالب رو توی یه وب که آدرسشو پایین زدم ،دیدم.

استفاده کنید ،جالبن:

اما قبل از جملات یه سوال،

من که هیچ جوابی تا الان براش پیدا نکردم:

میگن مرد و زن حقوقشون بایییییییییید مساوی باشه(برمنکرش لعنت)

میگن  زنها ضعیفتر از مردها نیستن(بازم بر منکرش لعنت)

حتی بعضیا میگن که اگه شرایط مساوی باشه  زنها قوی ترم هست(به فرض محال اینم  درست")

و

و

و

...

با این شرایط که میگید چراهمه ی انتظارات رو از مرد دارید؟

**********************************************************

-خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خودداری می کنند

اسمش را می گذاریم عشق به استقلال اجتماعی، اما زمانی که

مردان از ازدواج خودداری می کنند به آن می گوییم ترس از مسئولیت اجتماعی.

- زن آن قدر که به نظر می آید پیر است و مرد آن قدر که احساس می کند.

- مردها حال و روزشان در این دنیا بهتر از زن ها است؛

زیرا از طرفی دیرتر از زن ها ازدواج می کنند و از طرف دیگر

زودتر از آن ها از این دنیا می روند.

- اگر خواستید موضوعی را همه بدانند آن را به عنوان یک راز

با یک زن در میان نهید و تاکید کنید که محرمانه است.

- اگر زنی زیبا نیست، تنبلی کرده است.

- اکثر مردان موفقیتشان را مدیون همسر اولشان و همسر دومشان را

مدیون موفقیتشان هستند.

- دختری را که می خواهی بگیری، واجد محاسن است

و زنی را که می خواهی طلاق دهی جامع معایب.


http://narrative.persianblog.ir/

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:28 ] [ llovelly ] [ ]
سن خانم ها هیچ وقت از شماره ی دندان هایشان تجاوز نمی کند.

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:27 ] [ llovelly ] [ ]

حکایت جالب

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود

مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم

مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی

زائوچی در مورد این داستان می گوید :

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کن

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:26 ] [ llovelly ] [ ]

شک نیست که خاستگاه باور هستند

  در قدرت و بیداد برابر هستند

 مائیم که در بند توهم هستیم

 ابلیس و خدا هر دو برادر هستند

********

 
هر سمت صدای عابرانی خسته است
 
: این راه به راه دیگری پیوسته است!!؟؟
 
: این راه نمی رسد به مقصد هرگز
 
این راه  تمام  راه ها  را بسته است
***********
دست نفست ستاره ها را چیده است
شب با دف ماه تا سحر رقصیده است
همچون سحر از عطر اذان سرشاری
انگار لب تو را خدا بوسیده است
**********

ایرج زبر دست

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 9:47 ] [ llovelly ] [ ]

با تب تنهایی جانگاه خویش/ زیر باران می سپارم راه خویش


سیل غم در سینه غوغامیکند/ قطره ی دل میل دریا میکند


قطره ی تنهاکجا,دریا کجا؟ /دور ماندم از رفیفان تا کجا!


همدلی کو تاشوم همراه او /سرنهم هرجا که خاطرخواه او!


شاید از این تیرگی ها بگذریم/ ره به سوی روشنایی هابریم


میروم شاید کسی پیدا شود/ بی تو کی این قطره دل,دریاشود؟


(فریدون مشیری)

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:21 ] [ llovelly ] [ ]

«قلب مادر»

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌

که‌
کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر
کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌
پُر آژنگ

با نگا
هِ غضب‌ آلود زند
بر د
لِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

ماد
رِ سنگ‌دلت‌ تا زنده‌ست
شهد در کا
مِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را

تا نسازی‌ د
لِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌
بی‌خوف و درنگ

روی‌ و
سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌
سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌

تا
بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عا
شقِ بی‌خرد ناهنجار
نه
،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز
بنگ

رفت‌
و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ معشوق‌ نمود
د
لِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد د
مِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌
سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز

اوفتاد از کف‌ آن‌
بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهن
گ:

«
آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ
»

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:8 ] [ llovelly ] [ ]
ای عجب! این راه نه راه خداست زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی بچاه این گنه تست، نه حکم قضاست
لقمه‌ی سالوس کرا سیر کرد چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانه‌ی جان هرچه توانی بساز هرچه توان ساخت درین یک بناست
کعبه‌ی دل مسکن شیطان مکن پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت بدست راه تو هرجا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شکر خری طوطیک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد بتو ثعبان دهر تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش زانکه تو را اول نشو و نماست
طائر جانرا چه کنی لاشخوار نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
کاهلیت خسته و رنجور کرد درد تو دردیست که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را تا که بدکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش هرچه فساد است ز روی و ریاست
شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی این دل آلوده به کارت گواست
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:4 ] [ llovelly ] [ ]
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد همدوش مرغ دولت و همعرصه‌ی هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است تنها وظیفه‌ی تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست
گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید: تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
جان را بلند دار که این است برتری پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
اندر سموم طیبت باد بهار نیست آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
آن را که دیبه‌ی هنر و علم در بر است فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست
آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت گاهی اسیر آز و گهی بسته‌ی هواست
مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست
جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 10:3 ] [ llovelly ] [ ]


موقع خوندن بعضی از شعرا آدم ناخودآگاه لذتی رو احساس میکنه که قابل مقایسه با هیچ چیز نیسن.این یکی از او شعرهاست: 

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست.

این شعرو یکی از دوستان تو نظرات گذاشته بودن.واقعا مرسی

[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 19:29 ] [ llovelly ] [ ]

این شعرو یکی از دوستان با اسم ((طرفدارشعر))تو بخش نظزات گذاشته بود.همچنین لطف بزرگ دیگه ای که کردن این بود که یه مختصر تاریخچه ای هم در مورد حامد عسگری دادن که من نتونسته بودم پیدا کنم.

ممنون از لطفشون

******************************

حال و حوایی از ترنج و بلوچ عنوان اولین مجموعه شعر حامد عسگری شاعر جوان اهل شهرستان بم (متولد 1361) است كه انتشارات ودیعت كرمان آن را در تیراژ دو هزار نسخه تابستان امسال منتشر كرده است. كتاب 70 صفحه‌ای حامد عسگری مقدمه‌ای به قلم محمدعلی بهمنی دارد و دربردارنده 29 غزل، دو چهارپاره و تعدادی رباعی و دوبیتی است. غزلهای حامد دارای لحنی صمیمی و با چاشنی طنز است و بقول بهمنی سهمی نیز از شیرینكاریهای زبانی با خود دارد.

************************************

 

لبخند بزن، تازه كنی بغض «بنان» را

بخرام، برآشفته كنی «فرشچیان» را

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی

انگشت به لب كرده لبت منتقدان را

معراج من این بس كه درین كوچه بن بست

یك جرعه تنفس بكنم چادرتان را

دلتنگی حزن‌آور یك كهنه سه تارم

برگیر و برآشوب و بزن «جامه‌دران» را

ای كاش درین دهكده پیر بسوزند

هرچه سفر و كوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب، این هذیان را

عاروسِ غزلهای منی بی برو برگرد

نگذار كسی بو ببرد این جریان را

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 9:48 ] [ llovelly ] [ ]
 
(ـکلاس درس محمدرضا شفیعی کدکنی)بدون شرح
در کوچه باغهای نیشابور


دیباچه
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 9:45 ] [ llovelly ] [ ]
سعید بیابانکی

بیوگرافی و معرفی اثار ایشان :

سعید بیابانکی متولد سال 1347 در اصفهان می باشد، او تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی کامپیوتر در دانشگاه اصفهان گذرانده و دارای دو فرزند و ساکن اصفهان است. وی از سال 1364 به صورت جدی به شعر پرداخته و هم اکنون در حوزه ی هنری تهران سردبیر سایت واحد ادبیات و مسئول انجمن شعر طنز حوزه هنری است. وی با نشریاتی از جمله جام جم، همشهری و فصل نامه ی شعر حوزه ی هنری همکاری دارد. بیابانکی سه کتاب شعر به نام های رد پایی بر برف (سال 69 انتشارات حوزه ی هنری)، نیمی از خورشید (سال 76 انتشارات همسایه در قم)، نه تورنجی نه اناری (سال 82 انتشارات نقش مانا اصفهان) به چاپ رسانده و در زمینه ی شعر کودک نیز پنج کتاب دارد. مجموعه آوازهای گم شده وی زیر چاپ است و همچنین گزیده ی کوچک فانتزی از مولانا به نام یک قطره دریا، هم با تلاش این شاعر و به زودی به مجموعه آثارشان اضافه خواهد شد

*********************************

این غزل رو اولین بار در شب شعر آیینی دانشگاه خودمون(علوم پزشکی جندی شاپور)خوندن که من سعادت حضور توی اون مجلس رو داشتم.

میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم
وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم - نان  در آوردیم -
برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم
به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 9:0 ] [ llovelly ] [ ]

یه تک بیت ازش:

من ارگ بمم،خشت به خشتم متلاشی

     تو نقش جهان هروجبت ترمه و کاشی ...

توصیه میکنم حتما شعراشو بخونید .

شعراش کاملا متفاوت و قشنگه!!!

متاسفانه نتونستم بیوگرافیشو پیدا کنم.تو اینترنت شعراش هست.

اینم یه غزل ازش: 

***************************************************

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشقترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد


حامد عسگری


[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 8:30 ] [ llovelly ] [ ]

در باره " نامه های کوفی "

1- کتاب در سه فصل خیزرانی – سیاه و سفید و نامه های کوفی تدوین شده است .
2- خیزرانی شامل 7 شعر مذهبی است . سیاه و سفید شامل 27 غزل و چارپاره عاشقانه و اجتماعی و نامه های کوفی 25 نامه ی کوفی !
3- کتاب در تیراژ 2500 نسخه و قیمت 2500 تومان در 113 صفحه منتشر شده است و به زودی در سراسر کشور توسط سوره مهر توزیع خواهد شد

 

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 21:39 ] [ llovelly ] [ ]

نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا كجا دیدم

به هر جایی كه رو كردم فقط روی تو را دیدم
تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی

تو را در بند بند ناله‌های بی صدا دیدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی

تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم
دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم

تب شعر و غزل گل كرد و شور نینوا دیدم
شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر

شكستم در خودم از بس كه باران بلا دیدم
صدایت كردم و آیینه‌ها تابید در چشمم

نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم
نگاهم كردی و باران یك ریز غزل آمد


     نگاهت كردم و رنگین كمانی از خدا دیدم

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 20:9 ] [ llovelly ] [ ]
هرکتاب یا دفتر شعری رو که میخونم بعضی از قطعاتشو که خیلی دوست دارم رو مینویسم  و همیشه همراه خودم دارمشون.این چند قطعه از شو ن هست.امیدوارم که خوشتون بیاد.

***************************************************************۸

 

...هان ای شب شوم و وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم اتش

یا چشم مرا زجای برکن

یاپرده زروی خود فرو کش

یا بازگذار تا بمیرم

از دیدن روزگار سیرم!!

نیما

********************************************

آه!میگویند چون بگذشت روزی

بگذرد هرچیز با آن روز

باز میگویند خوابی هست کار زندگانی

 زان نباید یاد کردن/خاطرخودرابی سبب ناشاد کردن/برخلاف یاوه ی مردم

پیش چشم من ولیکن/نگذرد چیزی بدون سوز

میکشم تصویر آن را/یادمن می آیداز آن روز!

******************************************************

...پرده ی جانکاه ظلمت را بسوز

ای دل من شعله ی آهت کجاست؟

جانم از این تیرگی برلب رسید

آسمان عمر من ماهت کجاست؟!!!

ف.م

**********************************************

...دلم در سینه سر کوبد به دیوار

که این مرگ است و بردرمیزندمشت!!

بیا،ای همزبان جاودانی

که امشب و حشت تنهاییم کشت!!

ف.م

**************************************

...به روی من نمیخندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

به غیر از اشک غم در دفترم نیست!!!!

ف.م

***************************************

...کجا؟

هرجا که اینجا نیست!!

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

زسیلی زن،زسیلی خور

وزین تصویر بردیوار ترسانم

...

بیا تاراه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی

 که نه کس کشته،ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر ودوشیزه است

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان ازازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه است!!!!

**************************************

ماگنه کاریم ،آری جرم ما هم عاشقی است

آری اما /آنکه آدم هست و عاشق نیست،کیست؟

زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟

...

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 12:10 ] [ llovelly ] [ ]
زمین

دهان باز کرده و چاک چاک می خندد

نخل ها می رقصند

بسطامی می خواند

چیزی نمانده این خانه هم

بزند زیر آوار....

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 12:23 ] [ llovelly ] [ ]
 

 

یه غزل محشر:

بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 11:47 ] [ llovelly ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام بر همه ی دوستان,من عاشق شعر و ادبیاتم و دوست دارم خیلی احساساتم رو با شعر و متون ادبی بیان کنم.امیدوارم از وب خوشتون بیاد.
امکانات وب