|
دوست داشتنی
|
هنر من سرودن نظم است [ سه شنبه بیستم تیر 1391 ] [ 9:24 ] [ llovelly ]
[ ]
با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم
تا که بودیم، نبودیم کسی
|
|
| ای عجب! این راه نه راه خداست | زانکه در آن اهرمنی رهنماست | |
| قافله بس رفت از این راه، لیک | کس نشد آگاه که مقصد کجاست | |
| راهروانی که درین معبرند | فکرتشان یکسره آز و هواست | |
| ای رمه، این دره چراگاه نیست | ای بره، این گرگ بسی ناشتاست | |
| تا تو ز بیغوله گذر میکنی | رهزن طرار تو را در قفاست | |
| دیده ببندی و درافتی بچاه | این گنه تست، نه حکم قضاست | |
| لقمهی سالوس کرا سیر کرد | چند بر این لقمه تو را اشتهاست | |
| نفس، بسی وام گرفت و نداد | وام تو چون باز دهد؟ بینواست | |
| خانهی جان هرچه توانی بساز | هرچه توان ساخت درین یک بناست | |
| کعبهی دل مسکن شیطان مکن | پاک کن این خانه که جای خداست | |
| پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است | موعظت دیو شنیدن خطاست | |
| تا بودت شمع حقیقت بدست | راه تو هرجا که روی روشناست | |
| تا تو قفس سازی و شکر خری | طوطیک وقت ز دامت رهاست | |
| حمله نیارد بتو ثعبان دهر | تا چو کلیمی تو و دینت عصاست | |
| ای گل نوزاد فسرده مباش | زانکه تو را اول نشو و نماست | |
| طائر جانرا چه کنی لاشخوار | نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست | |
| کاهلیت خسته و رنجور کرد | درد تو دردیست که کارش دواست | |
| چاره کن آزردگی آز را | تا که بدکان عمل مومیاست | |
| روی و ریا را مکن آئین خویش | هرچه فساد است ز روی و ریاست | |
| شوختن و جامه چه شوئی همی | این دل آلوده به کارت گواست |
| گویند عارفان هنر و علم کیمیاست | وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست | |
| فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد | همدوش مرغ دولت و همعرصهی هماست | |
| وقت گذشته را نتوانی خرید باز | مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست | |
| گر زندهای و مرده نهای، کار جان گزین | تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست | |
| تو مردمی و دولت مردم فضیلت است | تنها وظیفهی تو همی نیست خواب و خاست | |
| زان راه باز گرد که از رهروان تهی است | زان آدمی بترس که با دیو آشناست | |
| سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری | عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست | |
| چون معدنست علم و در آن روح کارگر | پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست | |
| خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است | برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست | |
| گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ | زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست | |
| دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید: | تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست | |
| جان را بلند دار که این است برتری | پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست | |
| اندر سموم طیبت باد بهار نیست | آن نکهت خوش از نفس خرم صباست | |
| آن را که دیبهی هنر و علم در بر است | فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست | |
| آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت | گاهی اسیر آز و گهی بستهی هواست | |
| مزدور دیو و هیمهکش او شدیم از آن | کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست | |
| تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است | تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست | |
| بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت | نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست | |
| بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل | مفتون مشو که در پس هر چهره چهرههاست | |
| جمشید ساخت جام جهانبین از آنسبب | کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست |
موقع خوندن بعضی از شعرا آدم ناخودآگاه لذتی رو احساس میکنه که قابل مقایسه با هیچ چیز نیسن.این یکی از او شعرهاست:
دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!
قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!
گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست.
این شعرو یکی از دوستان تو نظرات گذاشته بودن.واقعا مرسی
این شعرو یکی از دوستان با اسم ((طرفدارشعر))تو بخش نظزات گذاشته بود.همچنین لطف بزرگ دیگه ای که کردن این بود که یه مختصر تاریخچه ای هم در مورد حامد عسگری دادن که من نتونسته بودم پیدا کنم.
ممنون از لطفشون
******************************
حال و حوایی از ترنج و بلوچ عنوان اولین مجموعه شعر حامد عسگری شاعر جوان اهل شهرستان بم (متولد 1361) است كه انتشارات ودیعت كرمان آن را در تیراژ دو هزار نسخه تابستان امسال منتشر كرده است. كتاب 70 صفحهای حامد عسگری مقدمهای به قلم محمدعلی بهمنی دارد و دربردارنده 29 غزل، دو چهارپاره و تعدادی رباعی و دوبیتی است. غزلهای حامد دارای لحنی صمیمی و با چاشنی طنز است و بقول بهمنی سهمی نیز از شیرینكاریهای زبانی با خود دارد.
************************************
لبخند بزن، تازه كنی بغض «بنان» را
بخرام، برآشفته كنی «فرشچیان» را
تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی
انگشت به لب كرده لبت منتقدان را
معراج من این بس كه درین كوچه بن بست
یك جرعه تنفس بكنم چادرتان را
دلتنگی حزنآور یك كهنه سه تارم
برگیر و برآشوب و بزن «جامهدران» را
ای كاش درین دهكده پیر بسوزند
هرچه سفر و كوله و راه و چمدان را
شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس
پایان بدهد این تب و تاب، این هذیان را
عاروسِ غزلهای منی بی برو برگرد
نگذار كسی بو ببرد این جریان را

بیوگرافی و معرفی اثار ایشان :
سعید بیابانکی متولد سال 1347 در اصفهان می باشد، او تحصیلات خود را در رشته ی مهندسی کامپیوتر در دانشگاه اصفهان گذرانده و دارای دو فرزند و ساکن اصفهان است. وی از سال 1364 به صورت جدی به شعر پرداخته و هم اکنون در حوزه ی هنری تهران سردبیر سایت واحد ادبیات و مسئول انجمن شعر طنز حوزه هنری است. وی با نشریاتی از جمله جام جم، همشهری و فصل نامه ی شعر حوزه ی هنری همکاری دارد. بیابانکی سه کتاب شعر به نام های رد پایی بر برف (سال 69 انتشارات حوزه ی هنری)، نیمی از خورشید (سال 76 انتشارات همسایه در قم)، نه تورنجی نه اناری (سال 82 انتشارات نقش مانا اصفهان) به چاپ رسانده و در زمینه ی شعر کودک نیز پنج کتاب دارد. مجموعه آوازهای گم شده وی زیر چاپ است و همچنین گزیده ی کوچک فانتزی از مولانا به نام یک قطره دریا، هم با تلاش این شاعر و به زودی به مجموعه آثارشان اضافه خواهد شد
*********************************
این غزل رو اولین بار در شب شعر آیینی دانشگاه خودمون(علوم پزشکی جندی شاپور)خوندن که من سعادت حضور توی اون مجلس رو داشتم.
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان در آوردیم
وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم
چقدر خاطره ی نیمه جان در آوردیم
چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چقدر آینه و شمعدان در آوردیم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان در آوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم
چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم
زخاک تیره ولی استخوان در آوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم - نان در آوردیم -
برای این که بگوییم با شما بودیم
چقدر از خودمان داستان در آوردیم
به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها
برای این سر بی خانمان در آوردیم
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم
یه تک بیت ازش:
من ارگ بمم،خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان هروجبت ترمه و کاشی ...
توصیه میکنم حتما شعراشو بخونید .
شعراش کاملا متفاوت و قشنگه!!!
متاسفانه نتونستم بیوگرافیشو پیدا کنم.تو اینترنت شعراش هست.
اینم یه غزل ازش:
***************************************************

شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمهی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
حامد عسگری
در باره " نامه های کوفی "

1- کتاب در سه فصل خیزرانی – سیاه و سفید و نامه های کوفی تدوین شده است .
2- خیزرانی شامل 7 شعر مذهبی است . سیاه و سفید شامل 27 غزل و چارپاره عاشقانه و اجتماعی و نامه های کوفی 25 نامه ی کوفی !
3- کتاب در تیراژ 2500 نسخه و قیمت 2500 تومان در 113 صفحه منتشر شده است و به زودی در سراسر کشور توسط سوره مهر توزیع خواهد شد
نمیدانم تو را در ابر دیدم یا كجا دیدم
به هر جایی كه رو كردم فقط روی تو را دیدم
تو را در مثنوی، در نی، تو را در های و هو، در هی
تو را در بند بند نالههای بی صدا دیدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم
دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگیهایم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نینوا دیدم
شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا دیدم
صدایت كردم و آیینهها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم
نگاهم كردی و باران یك ریز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگین كمانی از خدا دیدم
***************************************************************۸
...هان ای شب شوم و وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم اتش
یا چشم مرا زجای برکن
یاپرده زروی خود فرو کش
یا بازگذار تا بمیرم
از دیدن روزگار سیرم!!
نیما
********************************************
آه!میگویند چون بگذشت روزی
بگذرد هرچیز با آن روز
باز میگویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن/خاطرخودرابی سبب ناشاد کردن/برخلاف یاوه ی مردم
پیش چشم من ولیکن/نگذرد چیزی بدون سوز
میکشم تصویر آن را/یادمن می آیداز آن روز!
******************************************************
...پرده ی جانکاه ظلمت را بسوز
ای دل من شعله ی آهت کجاست؟
جانم از این تیرگی برلب رسید
آسمان عمر من ماهت کجاست؟!!!
ف.م
**********************************************
...دلم در سینه سر کوبد به دیوار
که این مرگ است و بردرمیزندمشت!!
بیا،ای همزبان جاودانی
که امشب و حشت تنهاییم کشت!!
ف.م
**************************************
...به روی من نمیخندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم
به غیر از اشک غم در دفترم نیست!!!!
ف.م
***************************************
...کجا؟
هرجا که اینجا نیست!!
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
زسیلی زن،زسیلی خور
وزین تصویر بردیوار ترسانم
...
بیا تاراه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی
که نه کس کشته،ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هرچه بینی بکر ودوشیزه است
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان ازازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه است!!!!
**************************************
ماگنه کاریم ،آری جرم ما هم عاشقی است
آری اما /آنکه آدم هست و عاشق نیست،کیست؟
زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن است
دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟
...
دهان باز کرده و چاک چاک می خندد
نخل ها می رقصند
بسطامی می خواند
چیزی نمانده این خانه هم
بزند زیر آوار....
یه غزل محشر:

بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد
جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد
باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد
چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....